به کدامین وفا یادت کنم . . . ؟ ؟ ؟

....و شاید کلاغ پکری باشم در آسمان ، در انتظار لمس داغی گلوله شکارچی

یه روزایی میاد که حوصله هیچ چیزی رو ندارم

روزایی که تعدادشون داره زیاد میشه

از رانندگی کناره اتوبان، از موسیقی قدیمی

حتا از ویسکی و بوی کافه 

قهوه خوردنم هم رسیده به بیست روزی یه فنجون

سردی کردن و کنار گذاشتن دوستان هم که به کنار

سر رسیدای خالی و ننوشته هم اینقد تعدادشون زیاد شده که

تو کتابخونه جایی واسشون ندارم و از کسی دیگه قبول نمیکنم

کمتر چیزی میتونم پیدا کنم که بتونه پرم کنه

اینباکسمو که باز کنی جز اس ام اسای تبلیغاتی چیزی پیدا نمیشه

چند تایی هم اس ام اس بی جواب

خستگی مفرط!

سر منشأش هم خیلی ساله بیخیال پیدا کردنش شدم

ساکتم، بیشتر وقتا

یه روزایی بود که مسافرت جواب بود

الان پاریس و ونیز هم جواب نیست

گهگداری یغما و شاهین بد نیستن

راستی چقد خستم!!

مث این میمونه که  فقط یه پا دارم

وقتی رفتنی در کار نیست همین یه دونه پا چه به دردی میخوره؟

پر از انرژی بودم، اندازه یه عالمه دینامیت

ولی نتونستم خالیش کنم

اون همه دینامیت تو خودم منفجر شد و تخریب شدم

به همین سادگی!


پ و 1 : بجرخ تا بچرخیم نیست. کلا مث دندون خراب شده

پ و 2 : پنجره رو بستم.

پ و 3 : اصلا نفهمیدم چی نوشتم ولی چیزی بود که حس میکنم

نوشته شده در 91/09/08ساعت توسط سیمرغ آواره| |


Design By : Night Skin