انـت عارف ابله معنى الحب ايــــــه
حـب ايه اللي انت جاي تقول عليــه
دنـيا ما تطولها ولا حتى فخيالـــــك
حاجـه اغلى من حياتي ومن جمالك
ظـالمه ليه دايما معــــــــــــــــــــاك
كـان هواك خلاك مـــــــــــــــــــلاك
ظالـمه ليه دايما معــــــــــــــــــــاك
انـت عارف ابله معنى الحب ايــــــه
حـب ايه اللي انت جاي تقول عليــه
لمـه تتكلم عليه .. لمه تتكلم عليـــه
انـت ما بينك وبين الحب دنيــــــــــا
امـا نفس الحب عندي حاجه تانيـــه
انـت فين والحب فيـــــــــــــــــــــن
ده انـت لو حبيت يوميــــــــــــــــن
انـت فين والحب فيـــــــــــــــــــــن
ليـه بتتجنى كده عالحب ليــــــــــــه
حـب ايه اللي انت جاي تقول عليــه
وانت بتخون الوداد مـن كل قلبــــك
كنت بخلصلك في حبـي بكل قلبــــي
بعت ودي بعت حبـي ليه بعت قلبـي
اشتاق لقربـــــك ليــــــــــــــــــــــه
ظالمه ليه دايما معــــــــــــــــــــاك
كان هواك خلاك مــــــــــــــــــــلاك
ظالمه ليه دايما معـــــــــــــــــــــاك
انت عارف ابله معنى الحب ايـــــــه
بعتني وفاكرني ليــــــــــــــــــــــــه
انت فين والحب فيــــــــــــــــــــــن
ده انت لو حبيت يوميـــــــــــــــــن
انت فين والحب فيــــــــــــــــــــــن
ليه بتتجنى كده عالحب ليـــــــــــــه
حب ايه اللي انت جاي تقول عليـــه
لما داب املي وانا بتمنــــــــى ودك
وانت في قربك ناسيني زي بعـــدك
ظالمه ليه دايما معــــــــــــــــــــاك
كان هواك خلاك مــــــــــــــــــــلاك
ظالمه ليه دايما معـــــــــــــــــــــاك
انت عارف ابله معنى الحب ايـــــــه
ياما طول عمري رضيت منك أسيه
كل شكوه كنت بتشوفها بعنيـــــــه
انت فين والحب فيــــــــــــــــــــــن
ده انت لو حبيت يوميـــــــــــــــــن
انت فين والحب فيــــــــــــــــــــــن
ليه بتتجنى كده عالحب ليـــــــــــــه
حب ايه اللي انت جاي تقول عليـــه؟![]()

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط ابو ممدوح در تاريخ 88/07/22 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
رجعت الشتوية ضل افتكرني
يا حبيبي الهوى مشاوير وقصص الهوي مثل العصافير
لا تحزن يا حبيبي إذا طارت العصافير
وغنية .. منسية ع دراج السهرية
رجعت الشتوية
يا حبيبي الهوي غلاب عجل وتعي السنة ورا الباب
شتوية وضجر وليل ونا عم ينطر على البرج
ويوصية يا عيني أخبيك بعيني
رجعت الشتوية
من قلبی تحیاتی لبیروت
با قلبي پر از امید نوشته شد توسط ابو ممدوح در تاريخ 88/06/30 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
هیچکی از رفتن من غصه نخورد
هیچکی با موندن من شاد نشد
وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت
بغض هیچ آدمی فریاد نشد
وقتی رفتم کسی غصش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد
دل من میخواست تلافی بکنه
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد
وقتی رفتم نه که بارون نگرفت
هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود
اگه شب میرفتم و خورشید نبود
آسمون خوب میدونم مهتابی بود
دم رفتن کسی گفت سفر بخیر
که واسم غریب و نا شناخته بود
اما اون وقتی رسید که قلب من
همه آرزوهاشو باخته بود
چهره هیچ کسی پژمرده نبود
گلا اما همه پژمرده بودن
کسائیکه واسشون مهم بودم
همه شاید یه جوری مرده بودن...

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 88/05/17 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
گيرم که در باورتان به خاک نشسته ام!
و ساقه هاي جوانم از ضربه تبرهايتان زخم دار است!
با ريشه چه ميکنيد؟
گيرم که بر سر اين باغ،نشسته در کمين پرنده ايد!
پرواز را علامت ممنوع ميزنيد!
با جوجه هاي نشسته در آشيان چه ميکنيد؟
گيرم که ميکشيد!
گيرم که ميبريد!
گيرم که ميزنيد!
با رويش ناگزير جوانه چه ميکنيد...؟
با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 88/05/09 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
برای تو را شروع میکنم.
برای تو را برای تو مینویسم تویی که گذشته ،حال و آینده منی...
برای تو را مینویسم تا در تو ، من را بیابم و در من تو را
برای تو برای توست و برای هیچ کس دیگر نخواهد شد
برای تو مینویسم تا بدونی لحظه ها در حضور و غیاب تو بر من چگونه میگذرد
برای تو مینویسم...در حالیکه غرق در وجود منی..................................
با قلبي پر از امید نوشته شد توسط در تاريخ 88/04/27 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
از کنار تمام شعر ها عبور می کنم
کسی جز من
گویا .........
چون من نزیسته است
کسی گویا
آنچه دریافت کرده است
نا چیر ..........
گویا تمام ثانیه ها منحصر بفرد شده اند
تنها شعری منحصر بفرد می خواهند
مایوس ........
از کنار تمام شعر ها عبور می کنم
دلم برای شعری که هرگز نگفته ام
تنگ می شود
دریاچه یا سراب؟
هیچگاه دلیل دوست داشتنم را نگفته است...
با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 88/04/22 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
Let my heart go
Mama, let my heart go
You never let my heart go
So let this heart be still
Never I ask of you
But never I gave
But you gave me your emptiness
And I'll take to my grave
...So let this heart be still

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 88/04/09 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
گرفتن دستهای تو
به تماشای ویترین مغازه ها رفتن
پوشیدن لباس تازه ای که برای من خریده ای
و نگاه لذت من
وقتی که لباس تازه ام
با دستهای شکولاتیت رنگ می شود
چه خوشبختی های کوچکی آرزو شده است ...
چه دردناک گاه در ذهنم راه می روند ...
همچون کویری ترک خورده
نا امید از اننظار قطره ای باران که هیچگاه نخواهد بارید ،
حس می کنم
خوشبختی های کوچکم
دیگر نفس نمی کشند ...
با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 88/04/01 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
فردا دو تا امتحان داری
8:30
14
واست دعا میکنم
این روزا خیلی خسته یی
میدونم...
خسته ای و بی حوصله
انگار هیچ چیز مثل قبل نیست
محمد
همیشه کنارت میمونم
همیشه
با قلبي پر از امید نوشته شد توسط در تاريخ 88/03/29 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
ثانیه هایم در دایره ای گرد چرخیداند
من بیشتر از هر روز
در لحظه های بی کسی ام زیستم امروز
خسته گی روی پاهایم استوار نیست
سر درد...
چشم انداز عریان...
نگاه مرا سرد کرده است
بی احترام می نگرم
به آنکه قانونی برای زیستن نداشت
تولد من در ثانیه های مرگ او
مبارک نبود هرگز...

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 88/03/03 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
تو را به جای همهی زنانی که نمیشناختم، دوست میدارم
تو را به جای همهی روزگارانی که نمیزیستهام، دوست میدارم
برای خاطر عطر گسترهی بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب میشود، برای نخستین گل
برای خاطر جانداران پاکی که آدمی نمیرماندشان
تو را برای دوستداشتن دوست میدارم
تو را به جای همهی زنانی که دوست نمیدارم، دوست میدارم
جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟
من خود، خویشتن را بس اندک میبینیم.
بی تو جز گسترهای بیکرانه نمیبینیم
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینهی خویش گذشتن نتوانستم
میبایست تا زندگی را لغت به لغت فراگیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش میبرند.
تو را دوست میدارم
برای خاطر فرزانهگیاَت که از آن من نیست
تو را به خاطر سلامت
به رغم همهی آن چیزها که جز وهمی نیست، دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمیدارم
تو میپنداری که شکی، به حال آن به جز دلیلی نیست
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا میرود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم...
با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 88/02/29 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
دل دیوانه دیشب عالمی داشت
جدا زان چشم غمگینت غمی داشت
شبی بود و شرابی و شرابی بود حالی
به داغ سینه سوزت مرهمی داشت
غریبی بود و ساغر نرمی و نابی
در آن خاموشی شب محرمی داشت
چنان شد بی خبر از عالم جان
كزین دوری گران گویی غمی داشت
نبودش شكوه از بی همزبانی
خدا را شكر دیشب همدمی داشت
..
صفای این غم دیرین بنازم
كه با دل رشته های محكمی داشت
سحر چشم ...چون غنچه گل
هنوز از شبنم اشكی نمی، داشت

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 88/02/21 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
به دو عالم نفروشم غم عشق تو را...

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 88/02/20 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
وقتی خدا مردان را میان زنان قسمت کرد
و تو را به من داد،
احساس کردم به من آب گوارا داده و به دیگران گندم،
به من جامه یی از حریر داده و
به دیگران جامه یی پنبه یی،
به من گل داده و به آنها شاخه ای بی برگ...
وقتی خدا تو را به من شناساند،
گفتم نامه یی برایش خواهم نوشت!
بر برگهایی آبی
خیس از اشکهایی آبی
و در پاکتی آبی!
میخواهم به خاطر انتخابش
از او تشکر کنم !
او
هیچ نامه ای را نمیپذیرد ،
مگر نامه ی عشق!
وقتی جواب گرفتم و
برگشتم تا تو را
مانند یک گل زیبا دردست بگیرم،
به دستان خدا بوسه زدم
بوسیدم ماه را
ستاره ها را
کوه و دشت را
بال پرندگان و ابرهای عظیم را
با قلبي پر از امید نوشته شد توسط در تاريخ 88/02/19 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
گل سرخ زندگی من!
درد دل انگیز و عشق عظیمم!
چون مسیح ،
بر صلیب سینه هایت مصلوبم کن!
بی جاترینم! مرا به هر کجا که میخواهی ببر و رها کن!
با قلبي پر از امید نوشته شد توسط در تاريخ 88/02/18 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
می دانم
پاندول زمان مرا گرفته اند
تا لحظه هایم را معطل کنند و بیشتر عذابم دهند
فردا بسیار نزدیک است
و مرا اضطراب سوال های بی پاسخ
تهدید می کند
تمنا میکنم دری نشانم دهید تا که بگریزم از شرم
و گرنه باز باید
با نگاه ملامت او بیامیزم...

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 88/02/16 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است
تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ کاغذم را
نقش سرخ عشق می زند
من .. در کویر قلبم از تو بخاطر تو می نویسم
ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم
تا مثل باران هر صبح برایت شعر می سرودم
آری...
آن هنگام زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم
و به شوق تو اشک می ریختم ،
اشک می شدم و بر صورت مه آلودت می لغزیدم
تا شاید در جاده ای دور ،
هنوز بوی خوب بهار را
وقتی که از آن می گذشتی در خود داشته باشد
تا مرهمی باشد برای دل خسته ی من ...
بیا و از کنار پنجره دلم عبور کن
تویی که در ذهن خسته من
همیشه بهاری
همیشه بهارم باش

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 88/02/07 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
معشوقه من
زني همچون خاطرات كودكي..
زني است از جنس آب..
دوشيزه اي كه ريشه در خورشيد دارد..
انساني است از ديار غرور و خاطره هاي شيرين..
فراز آمده اي از شهر شكستها، از ساحل پيروزيها..
معشوقه من..
زني است از جنس آسمان.. و من زمين گسترده..
او بر من مي بارد و شعله هاي سبز عشق من به سوي او زبانه مي كشد..
تنش، پيچكي را می ماند كه بر تن عريان روياهاي من تنيده مي شود..
هراس چشمانم در سكوت پرغرورش رنگ مي بازد..
هميشه طلوع زيباي چشمانش بر ساحل خيس زيباترين گونه هاست..
او مرا مي شناسد.. او قانون صادقانه زندگي را بر من تحميل مي كند..
مرا از او گريزي نيست..
صداي او، شكستن موجي است بر لبه ساحل، در خلوت پرمشغله روزمرگي..
اي كه از كوچه معشوقه ما مي گذري،
بدان و بخوان كه من ترانه خوان نام خاطره ام..
..
((معشوقه من ))
دستان پاكش..
چشمان نجيبش..
و هراسي كه از من بر دل دارد..
همه و همه رازي است از عاشق شدن من..
او با تمام تيرگي ها و روشني های من ، معشوقه من شد...

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 88/02/02 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
او مظهر عشق بود و من مظهر ننگ
وقتی که فشردمش به آغوش تنگ
لرزید دلش ، شکست و نالید که : آخ
ای شیشه چه می کنی تو در بستر سنگ ؟

با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 88/01/21 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
با قلبي پر از امید نوشته شد توسط سیمرغ آواره در تاريخ 88/01/11 به زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت...هر دمش با من دلسوخته لطفی دگر است
سلاخی میگریست...به قناری کوچکی دلباخته بود...

او شراب بوسه می خواهد ز من
من چه گویم قلب پر امید را
او به فكر لذت و غافل كه من
طالبم آن لذت جاوید را
او به من مى گوید اى آغوش گرم
مست نازم كن كه من دیوانه ام
من به او مى گویم ای ناآشنا
بگذر از من , من تو را بیگانه ام...
فروغ فرخزاد
با هر اسمی خودم هستم در دهه سوم از زندگی... مهندس ....! ... یه دوره دیگه ای از زندگی رو به تازگی شروع کرده ام !!.... نامی بر آنچه می نویسم نمی دانم اما هر چه می نویسم همان چیزی است که احساس می کنم دوران تنهایی مجددم را هر روز تمدید می کنم ...
من بد بودم اما بدی نبودم از بدی گریختم ...
نويسندگان
دوستان
ناله هاي گذشته
ما بينتهي لبنان...